درباره ی استاد مرتضی ثاقب فر و کارنامه ی او، نوشته ی مسعود لقمان

مسعود لقمان_ از زندان کی آزاد شدید؟
مرتضي ثاقب فر_ در اواخر اردیبهشت 44 بود که همراه ارسلان پوریا و برزو شکیبی محاکمه و به سه ماه زندان _ حداکثر مجازات برای اقدام علیه امنیت کشور _ محکوم شدیم در نتیجه پس از چند روز آزادی خود را بازیافتیم.
ولی اکنون هم دانشجوی اخراجی بودم و هم پنج سال محروم از حقوق اجتماعی. به توصیه یکی از دوستان جدید _ فریدون عمیدی _ با احسان نراقی رئیس وقت موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی ملاقات کردم تا شاید گرهی از کارم گشوده شود و به دانشگاه بازگردم. او شماره تلفنی به من داد، بی آنکه بگوید، حدس زدم باید مربوط به ساواک باشد. پس از چند روز تردید وقتی شماره را گرفتم و بلافاصله شنیدم که بدون معرفی کردن خود، طرف مقابل نامم را گفت، بسیار یکه خوردم و ناراحت شدم و تلفن را قطع کردم. سپس به ملاقات مرعشی رئیس وقت روابط عمومی دانشگاه رفتم و او گفت هیچ راهی نداری جز آن که به سربازی بروی شاید بعد از آن دوباره بتوانی وارد دانشگاه شوی.
در چند ماهی که منتظر شروع قرعه کشی برای خدمت سربازی بودم، کتاب غیرقابل انتشار « اصول فلسفه » نوشته ی آفاناسی یف روسی را از فرانسه ترجمه کردم که سال ها بعد عین آن ترجمه را با نام فرد ناآشنای دیگری در یک کتابفروشی کمونیستی در بغداد دیدم.
در اسفند همان سال به حکم قرعه به « سپاه بهداشت » پیوستم و پس از چهار ماه دوره آموزشی با درجه گروهبان دومی به روستای دارابکلا در نزدیکی ساری رفتم و تا پایان خدمت 18 ماهه آنجا بودم.

- آیا دوباره به دانشگاه برگشتید؟
_ بله، دوباره در سال 46 نام نویسی کردم ولی با تبدیل دوره سه ساله کارشناسی به چهار سال و با توجه به این که واحدهای سال سوم را نیز به علت زندانی بودن نگذرانده بودم، محاسبه واحدهای باقی مانده به ترتیبی از آب درآمد که می بایست سه سال دیگر تحصیل کنم.
دنبال کار بودم و گهگاه و آن هم با بی علاقگی در برخی کلاس ها شرکت می کردم و چند واحدی را می گذراندم. در همین زمان بود که در بخش رایانه شرکت « تولیدارو » که مدیر آن کاظم خسرو شاهی از اقوامم بود به عنوان « اپراتور » به کار پرداختم ولی بیش از شش ماه ماندگار نشدم.
- پس از آن به چه کاری مشغول شدید؟
_ در سال 47، در « طرح تقسیمات کشوری » سازمان برنامه که با کمک وزارت کشور انجام می شد به توصیه دوستانم به کار پرداختم که البته موقت بود. در آنجا با برخی از رهبران بعدی سازمان های مجاهدین خلق، چریک های فدایی خلق و چریک ها و سیاسیون مستقل ( مانند احمد رضایی، حبیب رهبری، شکرالله پاک نژاد، کاخ ساز، صدرایی و ... که همگی (به جز ناصر کاخ ساز) بعدها یا در درگیری با پلیس کشته شدند یا پس از انقلاب، اعدام گردیدند ) و نیز داریوش محقق زاده و علی میرزایی و چند تن دیگر که نامشان را فراموش کرده ام آشنا شدم. در اسفند ماه شکرالله پاک نژاد به من پیشنهاد کرد که با هم از راه عراق به فلسطین برویم که نپذیرفتم و او خود رفت که در مرز دستگیر و بعدها معلوم شد، رهبر گروهی به نام فلسطین بوده است و مقاومت و دفاعیات او در دادگاه نام او را بلند آوازه و محبوب جوانان نمود. گویا در پیرامون همان زمان بود که شاه در سخنانی _ نقل به مضمون _ گفت: « این آقای پاک نژاد اگر نژادش پاک است چرا به فلسطین می رود و به ملت خودش خدمت نمی کند؟ » پاک نژاد پس از انقلاب اسلامی گویا سازمانی به نام دفاع از زندانیان سیاسی تاسیس کرد که همین به اعدام او انجامید.
|
- چه شد که از مارکسیسم گسستید؟
_ در سال 48، انتشار نخستین مقاله از سلسله مقالاتم درباره فردوسی را در فصلنامه « جهان نو » آغاز کردم که همراه با چند ترجمه تا سال 1350 ادامه یافت. در واقع اندرزهای مکرر دوستم زنده یاد ارسلان پوریا در این مورد که تا جایی که امکان دارد « اصل آثار هر متفکر یا فیلسوفی را بخوانم نه درباره ی او را » با توجه به زمینه ی مساعدی که از پیش در من وجود داشت، باعث شده بود که تقریباً نه تنها همه ی آثار ترجمه شده مارکس، انگلس، لنین، پلخانف و دیگران را بارها مطالعه کنم _ که به این مطالعه، هگل، افلاطون، کانت و دیگران را هم باید افزود _ بلکه رفته رفته بر دشواری های کتاب ترجمه نشده ی « کاپیتال » نیز غلبه کردم _ که حدود همین سال ها نخستین ترجمه ایرج اسکندری نیز انتشار یافت _ و در واقع به یک کارشناس جدی مکتب مارکسیسم _ لنینیسم تبدیل شده بودم، منتها هر چه بیشتر مطالعه می کردم و آنها را از سویی با تاریخ و فرهنگ ایران و از سوی دیگر با اقدامات اصلاحی سریع شاه مقایسه می نمودم تردیدهای من نسبت به درستی این مسلک افزایش می یافت البته بی آنکه به رفقایم بروز دهم. در عوض به سوی مطالعه هر چه بیشتر و دقیق تر تاریخ اجتماعی و فرهنگی ایران کشیده شدم که نخستین میوه آن نوشتن مقالاتی پیرامون شاهنامه بود که با شگفتی رفقای مارکسیستم روبرو شد. منتها آنان مرا چنان در مارکسیسم مسلط می دیدند که کمترین احتمال خطر انحراف ایدئولوژیک نمی دادند و از همین رو زنده یاد علی اکبر اکبری خود نخستین مقاله مرا به دفتر « جهان نو » برد و این آغاز همکاری من با آن نشریه نه تنها در زمینه شاهنامه بلکه ترجمه مقالات جامعه شناسی و سیاسی بود.
چون طرح سازمان برنامه پایان یافته بود _ البته هنوز که هنوز است عملی نشده است _ پس از آشنایی با دکتر باقر ساروخانی در کلاس درس، در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی در بخش روانشناسی اجتماعی که سرپرستی آن را دکتر ساروخانی و خانم دکتر طوبا _ که امریکایی بود _ با هم به عهده داشتند، به کار مشغول شدم.
در همین زمان بود که با همسر کنونی ام « فرحناز خمسه ای » در مهمانی جشن تولد خواهرم آشنا شدم و به رغم احساس علاقه به او چون هنوز تصمیم قطعی به ترک فعالیت سیاسی نگرفته بودم مطلبی اظهار نکردم.
در پی علنی شدن جنبش چریکی سیاهکل، عده ی زیادی دستگیر شدند که دو تن از دوستان من علی اکبر اکبری و عظیم رهین نیز در گروه آنان بودند و احتمال می دادم که من هم بازداشت شوم که نشدم.

در شهریور 50 در دومین کنگره ایرانی در مشهد شرکت کردم و مباحثاتی نرم با دکتر علی شریعتی داشتم و اعتراض به این که چرا اصل اوستا را به درستی مطالعه نکرده و مطالبی نادرست درباره زرتشت در کتاب « اسلام شناسی » خود نوشته است، ضمن این که در جلسه ای به اظهار عقیده های دکتر سید حسین نصر در مورد این که در ایران پیش از اسلام علم وجود نداشته و علم خاص یونانیان بوده است به شدت تاختم.
در همین شهریور ماه از سویی جشن های 2500 ساله برگزار شد و از سوی دیگر ناگهان پلیس با یورش ناگهانی و غافلگیر کننده حدود 75 تا 100 تن از رهبران و اعضای سازمان مجاهدین را دستگیر کرد.
در مهر 51 نیز مصطفی شعاعیان در نشستی که به دعوت او در خانه ما تشکیل شد از من و علی اکبر اکبری دعوت به شرکت در فعالیت های چریکی کرد چون اعتقاد داشت انقلاب آغاز شده است و ما هم باید در کنار آن باشیم ولی هر دوی ما پیشنهاد او را رد کردیم و دوستانه جدا شدیم.
در همین ماه که پیرو این نشست تصمیم خود را قاطعانه در مورد عدم فعالیت سیاسی گرفته بودم از همسر کنونی ام تقاضای ازدواج کردم. در این زمان ایشان کارمند بخش رایانه گروه صنعتی بهشهر بود و من هنوز کارمند موسسه تحقیقات اجتماعی بودم.
در همین سال دو کار پژوهشی یکی از خودم با نام « شناسایی مسائل کارمندان سازمان های کودکان و نوجوانان در ایران » و دیگری با همکاری من و دکتر ساروخانی و علی پورطایی درباره بررسی وضع معاودان ایرانی در عراق از سوی موسسه منتشر شد.
|
- آیا برای همیشه رابطه ی خود با رفقایتان را قطع کردید؟
_ نه، در بهمن سال 50 یکی از آشنایان چپ به نام « ولی الله ج » که در شاخه ای از گروه فداییان فعالیت داشت به خانه من آمد و گفت که فراری است و از من خواست به او پناه دهم. من با آن که برایش توضیح دادم که رفیقم مصطفی شعاعیان پیشنهاد کار چریکی به من داده و من رد كرده ام و به این گونه فعالیت ها عقیده ای ندارم، به علت وجود پدیده زیان بخشی که خود رودربایستی یا کم رویی می دانم ولی شاید دیگران انسان دوستی بنامند و بدون اعتنا به این امر مهم که برای ساواک جرم پناه دادن به یک چریک کمتر از فعالیت چریکی نیست به او پناه دادم. او 18 روز در خانه من بود و از من خواست میان او و مصطفی شعاعیان ارتباط برقرار کنم. من گفتم قول داده ام به سراغ مصطفی نروم، ولی سرانجام به اصرار او به دیدن مصطفی رفتم که خانه مخروبه ی کوچکی در کوچه آب انبار معیر نزدیک پاچنار اجاره کرده بود. مصطفی پاسخ داد نشانی او را به ولی الله ندهم و هرگاه خودش صلاح بداند او را می تواند پیدا کند و من دست خالی بازگشتم.
از آنجا که من و همسرم هر دو کار می کردیم، ولی الله طبعاً روزها در خانه تنها بود ولی متاسفانه در هیچ کار مربوط به خودش مانند تهیه خوراک و شستن لباس های زیر و ظرف های خود شرکت نمی کرد و این سخت مرا به تعجب واداشت که چگونه یک چریک می تواند چنین روحیه ای داشته باشد. به هر روی کم کم نگران می شدم این بود که سرانجام به او توصیه کردم که مدت زیادی در یکجا ماندن برای یک چریک کار خطرناکی است و بهتر است خانه مرا ترک کند.
در اسفند سال 50 در سمینار بررسی مسائل جوانان که در سازمان برنامه برگزار شد من نیز دعوت شدم و برای این سمینار جزوه « اهمیت شناخت عقاید و تلقيات جوانان در بررسی مسائل آنان » را ارائه دادم که همراه با سخنرانی ام بسیار مورد توجه شرکت کنندگان و بویژه برپاکنندگان اصلی سمینار قرار گرفت به طوری که در همین سمینار بلافاصله از سوی دکتر علی اکبر اعتماد رئیس موسسه تحقیقات و برنامه ریزی علمی و آموزشی و رئیس بعدی سازمان انرژی اتمی ایران و همچنین فیروز شیروانلو معاون کانون پرورش فکری به کار دعوت شدم ولی به علت انتقاد از سخنرانی و گزارش خانم دکتر طوبا که مانند من از موسسه تحقیقات اجتماعی آمده بود، دکتر فیروز توفیق _ رئیس موسسه _ از من رنجیده خاطر شد و من ترجیح دادم موسسه را ترک کنم.
|
یکی از دوستانی که در سال 47 ضمن کار در سازمان برنامه با او آشنا شده بودم حبیب رهبری از سازمان مجاهدین خلق بود که او نیز پس از یورش پلیس به سازمانشان در سال گذشته متواری شده بود. شبی در اردیبهشت ماه 51، سرزده به خانه من آمد و فردایش رفت و متاسفانه روز بعد با ناراحتی در روزنامه خواندم که در پی یک تعقیب و گریز همراه با یکی از رفقایش در خیابان کشته شده است و اين نيز بر هراس من افزود، ضمن اينكه در همين ماه نخستين گروه مجاهدين نيز اعدام شدند.
در زمینه ی کاری نیز به لطف بانو شامبیاتی یکی از دوستان و همکارانم در سازمان برنامه که اکنون معاون برنامه ریزی « کمیته پیکار با بیسوادی » بود، به سمت کارشناس برنامه ریزی در آن کمیته مشغول کار شدم. و برای نزدیکی به محل کارم خانه مان را نیز عوض کردیم.
در این خانه هر از چندگاهی مصطفی شعاعیان که گویا او نیز زندگی نیمه مخفی پیدا کرده بود بی خبر به ما سر می زد و شبی می ماند و می رفت که چون در این زمان مشغول نوشتن کتاب « شورش » ( انقلاب ) بود و در خانه ما هم به این کار ادامه می داد، گاه دستنویس هایش را برای مطالعه و اظهار نظر در اختیار من می گذاشت.
در امرداد 51، که همسرم به علت ناراحتی خاصی برای چند روز در بیمارستان بستری شده بود، ناگهان یکی از دوستان به بیمارستان آمد و خبر داد که دیشب ولی الله در اصفهان دستگیر شده است. من به شدت وحشت کردم چون با شخصیتی که در او دیده بودم به علاوه این که در گروه آنان ( فداییان ) نیز نبودم احتمال می دادم نام من جز نخستین کسانی خواهد بود که او در صورت اجبار یا احساس خطر فاش خواهد کرد. بنابراین بلافاصله به همسرم گفتم قصد مخفی شدن دارم و بهتر است فعلاً هر کدام به سوی سرنوشت خود برویم ولی او با وفاداری حیرت انگیزی پاسخ داد: « من همسر تو هستم و در سرنوشت تو باید شریک باشم. » بنابراین در همان روز ِ شنیدن خبر بیمارستان را ترک کردیم و با یافتن خانه ای محقر در « دروس قلهک » _ که معمولان چریک ها در چنین جاهایی سکونت اختیار نمی کردند و به خطا به محل های فقیر نشین می رفتند _ در فردای آن روز نقل مکان کردیم و گمان کنم در 10 امرداد زندگی مخفی ما آغاز شد.
پس از یکی دو ماه با رفقای پیشینم _ در هر کدام که گرایش های چریکی سراغ داشتم _ تماس گرفتم. من که اکنون ناخواسته زندگی مخفی را برگزیده بودم ناچار به راهی افتادم که پایان خوشی نمی توانست داشته باشد. در این مرحله مهم ترین هدف من تماس با مصطفی شعاعیان رهبر اصلی گروه بود تا دریابم برنامه ی کار او چیست؟ و من چه باید بکنم؟ ولی چون او کاملاً و همزمان با این حادثه فراری شده بود و من هم خانه ی پیشین را خالی کرده بودم امکان تماس از بین رفته بود. به سراغ رفیق قدیمی و مشترکمان اکبری رفتم و خواهش کردم اگر مصطفی با او تماس گرفت خواسته مرا با او در میان بگذارد تا شاید راهی برای تماس پیدا شود. به هر روی از نظر مالی در فشار بودم و هیچ یک از کسانی که با آنها تماس داشتم امکان کمک زیادی را به من نداشتند ولی به هر حال می گذراندیم.
از پائیز 52 پس از دوبار سفر به عراق _ 13 روز در دی ماه 51 و دو ماه در بهار 52 _ و عدم نتیجه گیری و داشتن فرصت زیاد برای تفکر و مطالعه سرانجام آغاز به نوشتن رساله ای 200 صفحه ای به نام « کوششي در شناخت » در مخالفت با اقدامات چریکی و برخی عقاید مارکسیستی کردم که نوشتن و تایپ آن تا پایان سال طول کشید و چهار پنج نسخه از آن تهیه کردم و در اختیار رفقایم گذاشتم.
قاطعانه در درونم به این نتیجه رسیده بودم که با توجه به بی اعتقادی به مارکسیسم و نیز کار چریکی، اقدامات دو سال اخیرم کار نادرستی بوده است، ولی نمی دانستم چه باید بکنم.
در این جا پوزش می خواهم که از رفقای چریکم نام نمی برم چون ممکن است آنان نیز مانند من از گذشته خود پشیمان باشند. تنها از یک نفر نام می برم که به هنگام بازگشت از سفر دوم عراق در اروندرود غرق شد و او زنده ياد حسن اردهالي بود.
ادامه دارد ...


