هنگامی که خبر پخش سریالی با موضوع شاهنامه از صدا و سیما را شنیدم شگفت زده شدم. ولی به نظر می آمد که فیلم 300 کار خودش را کرده است. البته روشن بود که این سریال مدتها پیش ساخته شده است ولی اینکه چند سال پس از ساخته شدنش، ناگهان پس از ماجرای 300 پخش شد، ذهن ها را بدین سو کشاند که رسانه ملی میخواهد واکنشی از خود نشان دهد. در همان زمان عده بسیاری با اعلام ناخرسندی بیان میداشتند که دور از ذهن است که این کار خوب از آب در بیاید. چراکه نخستین تجربه است و اینکه بتواند سلیقه مدیران سیما را مجذوب خویش کند و ساخته موسسه آوینی باشد، باید پی برد که چه ماهیتی دارد!!!

در همان دو بخش نخست، آنچه آزار دهنده بود تفاوت روح حاکم بر شاهنامه با روح حاکم بر فیلم بود. فیلم در ظاهر تلاش میکرد تا به بیت به بیت داستان رستم و اسفندیار شاهنامه وفادار باشد ولی آنچه به تصویر کشیده میشد، به راستی بیشتر مایه خنده بود. در حالیکه این داستان مو به تن خواننده شاهنامه سیخ میکند. برای نمونه صحنه تلاش بهمن برای کشتن رستم با سنگ بزرگ و سپس به بند کشیدن رستم را در نظر بیاورید. ما که پیش از این سریال داستانهای شاهنامه را خوانده ایم، تصویری از آن رویدادها در ذهنمان ایجاد گشته است و این سریال نه تنها مطابق تصویر ذهنی ما نبود، بلکه آسیب بزرگی بدان زد. همه کسانی که میخواهند یک کتاب خوانده شده را به فیلم در بیاورند این مشکل را دارند. چراکه بیننده فیلم، پیشتر داستان را خوانده و از آن یک تصویر ذهنی دارد. در نمونه های هالیوودی نه تنها آن تصویر ذهنی تخریب نمیشود. بلکه گسترش می یابد. ولی در سریال 40 سرباز به راستی این آسیب بزرگ وارد شد. و از این جهت آندسته از کسانی که این سریال را ندیدند باید شادمان باشند.
در بخش سوم با اینکه سریال با برخورد کلامی رستم و اسفندیار جانی تازه گرفت (به راستی هم باید بازی خوب داریوش ارجمند و یوسف مرادیان و اصغر همت را ستود) ولی آنچه آزار دهنده بود کمی فاصله گرفتن از متن شاهنامه بود. بیننده ناآشنا با شاهنامه شاید طور کلی بداند که اسفندیار نماینده آیین زرتشت است و مروج آن و رستم نماینده کیش کهن. پس مدام نام بردن از زرتشت و سوگند خوردن های بیش از اندازه اسفندیار به آن و مایه گذاشتن از دین را منطقی می پندارد ولی آن کسی که با شاهنامه آشنا باشد، شگفت زده میشود. چراکه نه تنها هرگز در شاهنامه و در بخش رستم و اسفندیار اینقدر نام زرتشت نمیرود، بلکه اصلا فضای داستان رستم و اسفندیار در شاهنامه فضایی دینی نیست. بله، اوستا گشتاسب کیانی و پسرش اسفندیار روئین تن را مروج دین میداند و در دوران ساسانیان چون شاهان خویش را از نژاد اسفندیار میدانستند، داستانهای اسفندیار را بیش از پیش پخش کرده و به او چهره ای ملی و دینی بخشیدند. ولی این اسفندیار، با رستم جنگی ندارد. چراکه اصلا رستمی در اوستا وجود ندارد. واپسین بخش های اوستا در دوران ماد یا هخامنشی نوشته شده است و رستم گویا یک پهلوان پارتی – اشکانی بوده که در این دوران داستانش بر سر زبانها می افتد و سپس با روی کار آمدن ساسانیان، اوستا و داستانهای اوستایی باز پراکنده میگردد. یافت شدن اسنادی به زبان سغدی در آسیای میانه از یک رستم که پهلوانی سکایی است نام میبرد. همه پژوهشگران سکاها را همان تورانی ها میدانند. رستم شاهنامه نمیتواند سکایی باشد، چون تورانی نیست، ایرانی است. پس نه رستم شاهنامه، رستم سکایی است که بخواهد در برابر دین زرتشت مقاومت کند و نه اسفندیار شاهنامه دقیقا همان اسفندیار اوستایی میباشد. همچنانکه تفاوتها میان گشتاسب شاهنامه و گشتاسب اوستا زمین تا آسمان است.

در یک کلام با نگاهی به داستان رستم و اسفندیار شاهنامه، با قصه ای سر راست مواجه میشویم. شاه گشتاسب از پسرش خوشش نمی آید و برای از میان برداشتنش او را به جنگ با بزرگترین پهلوان ایران زمین رستم، وا میدارد. اگر اسفندیار سرباز بزند، پدر به خواستش رسیده است و اگر اسفندیار جنگیده و شکست بخورد، باز پدر به آرمانش میرسد. پس اسفندیار چاره ای ندارد، جز اینکه به نوعی رستم را دست بسته دستگیر کند. اسفندیار البته پادشاهی را دوست دارد، ولی حاضر نیست به خاطرش کاری خلاف دین و آیین و رسوم انجام دهد. ولی راضی کردن رستم به اسیر شدن، ناممکن است. یا اسفندیار باید دست از پادشاهی بشوید و به زندان بازگردد و یا رستم باید پس از سالها عزت و افتخار، دست بسته به دربار شاه برود. پس جنگ صورت میگیرد. جنگی که سازندگان آن یعنی نسخه های متاخر خداینامه و شاهنامه ابومنصوری و خود حکیم فردوسی، در آن جانب طرفی را نمیگیرند. هر دو شخصیت خاکستری اند. هر دو شخصیت اگرچه پاک هستند و بی گناه، ولی اشتباه میکنند. این جنگ پیروز ندارد و هیچ طرفی در آن خرسند بیرون نمی آید. گناه رستم برای شاه کشی نابخشودنی است. او به سرنوشت همه شاه کشان شاهنامه از سلم و تور گرفته تا ماهوی که همانا نابودی خود و دودمانشان است، دچار میشود و در عوض دودمان اسفندیار باقی می ماند.
برخی از پژوهشگران عجول با مخلوط کردن شاهنامه و اوستا و نوشته های پهلوی، معجونی ساختند، که در آن جنگ رستم و اسفندیار شاهنامه، سمبلی برای جنگ زرتشتیان با دیگر ایرانیان در نظر گرفته شده است. تا جاییکه حتا برخی از رستم یک سکولار و لائیک ضد دین ساخته اند که در برابر استبداد دینی ایستاد!!! درحالیکه باز تاکید میکنم، رستم در شاهنامه هیچ جنگی با گشتاسب و اسفندیار و دین ندارد و اسفندیار نیز هیچ جنگی با رستم و زابلیان ندارد. هرچه هست، اجرای نقشه شاه است و هر دو شخصیت متاثر از نقشه ای که شاه کشیده است.
سازندگان این سریال به اشتباه محو در این اندیشه نادرست شده اند. با اینحال با توجه به وفاداری سریال به متن شاهنامه، در کل بیننده هوشیار پی میبرد، که جنگ اینها جنگ دینی نیست. ولی آنچه آزار دهنده و گول زننده است، تلاش برای تخریب شخصیت اسفندیار است. البته جماعت صدا و سیمایی و موسسه شهید آوینی را نه با زرتشتیان ایران باستان مهری است و نه با نازرتشتیان ایران باستان. ولی به نظر میرسد که بزرگی شخصیت رستم در شاهنامه که بار همه بخش حماسی آنرا به دوش میکشد و همچنین نامعلوم بودن دینش، که در برابر دین معلوم اسفندیار میباشد، باعث گشته تا در هر پلانی تلاش شود تا کفه ترازو به سود رستم بچربد. از گریم و انتخاب بازیگر نقش بگیرید تا جعل و دست بردن در متن.

بدترین بخش سریال بی گمان صحنه ورود زن و کودک به خیمه اسفندیار و یورش اسفندیار برای گروگانگیری کودک به منظور مجبور کردن رستم به بندی شدن!!! بود که نه تنها خوانندگان شاهنامه از آن منزجر شدند، بلکه حتا بینندگان عوام را نیز رنجاند. چراکه چنین حرکت کودکانه ای از اسفندیار بعید بود و این صحنه باور پذیر نبود.
دیگر صحنه شگفت انگیز بخش چهارم، سجده زال بر روی زمین بود. اینجانب نمیدانم که این صحنه چه معنی داشت. آیا زال مسلمان یا مانوی بود که بر روی خاک سجده کند؟ ایرانیان از زرتشتی و نازرتشتی (بر اساس شاهنامه زال زرتشتی نیست) به سوی نور و روشنایی و آتش نیایش میکردند هرگز بر روی خاک نمی افتادند، بلکه ایستاده نماز میگذاردند.
خدا را شکر که در زمینه جنگ زابلیان و کشتن پسران اسفندیار به دست برادر و پسر رستم تحریف نشد. از نقص های سینمایی اثر و بد بودن صحنه های جنگی بخش پنجم نیز سخن نمیگویم.
ولی آنچه داد همه را در آورده، تدوین ابلهانه است. اگر به شما اجازه نمیدهند که فیلمی مستقل درباره شاهنامه بسازید و مجبورید به هر نحوی شده آنرا به صحرای کربلا و مدینه و کوفه و ... عشق فردوسی به آل علی و ... مربوط سازید، اشکالی ندارد ولی چرا آنرا به سریال تزریق میکنید؟ چرا آنرا در وسط کشاکش جنگ به خورد بیننده میدهید؟ خنده دار بهره گیری از کاراکتر یک زن به عنوان پیونده دهنده این بخشهاست. زنی با یک بازیگر و با یک صدای دوبلر که نقش راوی را هم دارد و از مادر یک بچه زابلی دوران رستم، ناگهان تبدیل به مادر فردوسی شده و سپس میگوید من یک زن عربم که شاهد مهاجرت تاریخی مردمان مکه به مدینه هستم و آنوقت میشود همسر فردوسی جوان!!! (و اینطور که میگویند گویا فیلم به جنگ ایران و عراق و شهید همت!!! هم پیوند میخورد) احتمالا پیش خود اندیشیده اند که اگر داستان اصلی را تمام کرده و سپس به باقی ماجرا بپردازند، کسی نگاه نمیکند. پیشتر به دلیل عدم جذب مخاطب، زمان پخش را نیز از شب جمعه به شب دوشنبه تغییر دادند.
ولی با اینکار هواداران شاهنامه که فقط به دلیل شاهنامه ای بودن سریال آنرا نگاه میکنند نیز از آن زده میشوند، چون مجبورند در میان جنگ شاهنامه، همان حرفهای کلیشه ای و شعارهای صد تا یک غاز همیشگی را تحمل کنند.
نقد بخش های مربوط به فردوسی و زندگی او را به زمانی دیگر موکول میکنم. چراکه مطمئنم آش پر ملاتی برای فردوسی پخته اند تا آنرا نیز مصادره به مطلوب کنند. پس اجازه میدهیم چند بخش دیگر نیز بگذرد و آنوقت تحریف ها و دروغهای آنرا نیز بررسی خواهیم کرد. تا بدانند که مردم در خواب نیستند و به همین آسودگی نمیتوان با کمک بوق های تبلیغی روز را به جای شب و شب را به جای روز نشاند.
یاری نامه ها :
شاهنامه فردوسی _ ژول مول
مقدمه ای بر رستم و اسفندیار _ شاهرخ مسکوب
بیچاره اسفندیار _ علی اکبر سعیدی سیرجانی
سایر نوشته های بهرام روشن ضمیر در روزنامک :



