وقتي با اين جمله "آن نقدی درست و راستین است که بر پایه خرد و همسنجی آگاهانه باشد." برخورد مي كني، طبعا انتظار داري پس از اين جمله ي پرطمطراق، مباحث جالبي را بخواني و بي آموزي.
سپس پژمان پندوش - نويسنده ي جمله ي بالا كه اين را در بخش گفتارهاي نيكِ نقد استاد ثاقب فر بر كتاب پيامبر آريايي، نوشته اند - مي نويسد: "شما نوشته استاد عطایی را نقد کردید یا خاطره سال 64 را ؟"
اين جمله آشكارا نشان مي دهد كه آنجناب تنها يك نگاهي سطحي و گذرا به نوشته انداخته است و بس.
روانشناسي چنين افرادي نشان مي دهد، از پيش موضع خود را تعيين كرده اند يا مي خواهند از آشنايي دفاع كنند يا دشمني را سركوب و منكوب.
در جملات پائين تر مي بينيم كه ايشان كوچكترين شناختي به كوشش ها و كنش هاي ايران شناختي "مرتضي ثاقب فر" ندارد وگرنه اينچنين با ايشان از در سخن گفتن در نمي آمد:
"شما بهتر است کتاب را بخوانید"
"من حاظرم (حاضرم) با شما و هر کسی که بخواهد پیرامون آن به سخن بنشینم"
"ولی پیش از آن لازم است نگاهی به تاریخ هم بیاندازید"
پس فرض دوم كه منكوب كردن دشمني است، رد مي شود و مي ماند فرض اول كه پشتيباني از آشنايي است.
خوشبختانه جناب پژمان ردپايي از خود به جا گذاشته اند و آن هم تارنگار ايشان است، به تارنگارشان سركي مي كشم، در دومين نوشته مي فهمم حدسم كاملا درست است و ايشان از نزديك با آقاي اميد عطايي فرد آشنايي دارند و همين سبب مي شود جناب پژمان خان چشمش را ببندد و دهانش را باز كند، اما بلاخره چيزي بايد بگويد تا خواننده را مجاب كند، پس مي نويسد:
"برای نمونه شما به زرتشت هخامنشی تاریخ ایراد گرفتید خوب بود این دو متن تاریخی را مقایسه کنید:
در نوشته های تاریخی و زرتشتی آمده است که زرتشت در بلخ به دربار شاهی به نام گشتاسب رفت
در کتیبه داریوش هم آمده است پدرش ویشتاسب شاه بلخ بود
آیا این همانندی میتواند بی ارتباط باشد؟"
واقعا از اين مضحك تر مي شود، از يك سو پدر داريوش "ويشتاسپ" است و از سوي ديگر زرتشت به بارگاه "گشتاسب" مي رود، چه همانندي بين اينها است، عقل من كه ياري نمي دهد. حال بر فرض اگر اينهم درست باشد، آيا سريعا مي توانيم قطعنامه صادر كنيم؟ و فرياد يافتم، يافتم بر آريم، ما سدها زرتشت در تاريخمان داشته ايم مانند الان كه ميليون ها محمد داريم.
در پايان، پژمان خان براي اينكه ميخش را محكم تر بكوبد و جرات نقد را از را از افراد ديگر بگيرد، مانند همه ي نقد!! هاي اينچنيني بايد يك انگ بزرگ را نيز چاشني نوشته اش بكند. او مي نويسد: "به نگر من این کتاب که مانند بسیاری از دفتر های ایران پژوهی مجالی برای توجه بیگانه زدگان نیافت"
پاسخ ايشان را تنها براي نشان دادن نمونه هايي از نقد!! كه در جامعه ي ما رواج دارد، نوشتم. از اميد عطايي عزيز، دوست گرامي ام هم پوزش مي خواهم كه ناخواسته پاي ايشان به اين مطلب باز شده است.
بر اين باورم كه پايه ي يك جامعه ي دمكراتيك و آزاد نه تعصب هاي كوركورانه و نقدهايي اينچنيني بلكه نقدهاي سالم و احترام به آرا و انديشه هاي يك يك افراد جامعه است، حتي اگر انديشه هاي آنها به مزاق ما خوش نيايد و به ديدِ من اين يگانه رمز پيشرفت غرب در سده هاي گذشته بوده است، چيزي كه ما هر چندي سد و اندي است به همت "ميرزا فتحعلي آخوندزاده" با آن آشنا شده ايم اما حتي از مباني آن نيز آگاهي درستي نداريم.
يادداشت استاد جليل دوستخواه در اينباره كه در تارنماي كانون پژوهش هاي ايران شناختي درج نموده اند:
انديشه وَري و شكْ وَرزي ي هميشگي و چون و چراكردن در همه ي آنچه ديده و شنيده و خوانده ايم و پرهيز از هرگونه جزمْ باوري و قطعي شمردن ِ داده هاي دانشي و پژوهشي در گستره ي زندگي و فرهنگ انساني، سنگ ِ بناي هرگونه كوشش و كنشي و الفباي به اصطلاح "روشنفكري" است.
امّا با دريغ، بايد گفت كه اين امر ِ كليدي و مهمّ -- گذشته از موردهاي كمْ يابي چون بُرزويه ي پزشك، بيروني، محمّد پسر زكرياي رازي و خيّام -- در تاريخ فرهنگ ما نهادينه نشده است. حتّا دانشوران و فلسفه پژوهان نامدار و سزاواري چون پور ِ سينا و ناصر ِ خسرو ِ قُبادياني نيز از خشك انديشي و جزمْ باوري و پاي بستگي در زنجيرِ ايستايي و يقين، آزاد نبوده اند.
در بيش از يك سده ي اخير هم، اگرچه بر اثر پاره اي داد و ستدهاي انديشگي و فرهنگي با غربيان، پيوسته سخن از نقد به ميان آورده و گفتارها و كتابهايي نير در اين زمينه ترجمه يا تاليف كرده ايم، هنور "اندر خم ِ يك كوچه ايم" و تا به روزگار ِ آزادْمَنِشي ي انتقادي و شكْ ورزي ي ِ راستين برسيم، راه ِ درازي را در پيش ِ پا داريم.



