
هنگامی از طریق یکی از دوستان آگاه شدم که در روزنامه شرق مقاله ای به شدت توهین آمیز نسبت به گذشته تاریخی ایران و بزرگان ایرانزمین درج شده است، گمان کردم که یکی از منتقدان سرشناس ایران باستان و یکی از یاران ایشان مقاله ای بر ضد مکتب ناسیونالیسم و ایرانگرایی به شکل فلسفی نگاشته و یا به شکل حرفه ای و سطح بالا به نقد تاریخ ایران باستان پرداخته است. ولی پیش فرض من نادرست بود. ایشان در نوشتار نخست در تاریخ 7 تیر 86
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-07/326.htm#8118
با پیشگفتاری شگفت انگیز کار خویش را آغاز کرده و نشان میدهد که هدفش چیزی جز جنجال آفرینی به منظور شهرت آفرینی نیست. ایشان میفرمایند: «میشود با روشنفکران، وزارت ارشاد، نیروی انتظامی و بانوان سر به سر گذاشت، ولی شوخی با پان ایرانیست ها (منظور جناب خوشخو ناسیونالیست های عاشق فرهنگ و هویت ایران است و نه آن گروه سیاسی) رسما شوخی کردن با دم شیر است. مضاف بر آنکه به شکل محسوسی ایران دوست هستم، اما خب کلا احساسات و تمایلاتمان از حالت استاندارد خارج است».
جدا از ادبیات سست ایشان که نشان از کم تجربگی در نویسندگی دارد، ایشان خود به چند نکته اعتراف دارند. نخست اینکه قصد ایشان شوخی و سربه سر گذاشتن است!!! و البته گویا آن صفحه از روزنامه شرق نیز قصدش چیزی جز این نیست. پس نباید سخنان ایشان را جدی گرفت. نکته دیگر اینکه ایشان پیشینه درازی در سربه سر گذاشتن دارند و از آندسته آدمهایی هستند که کارشان آزار و اذیت است. هیچ ایرادی وارد نیست. فقط ایشان بفرمایند که خودشان در چه دسته ای قرار میگیرند، تا اگر کسی خواست سر به سر ایشان بگذارد و شوخی کند، بداند که چه بگوید. چراکه ایشان در نوشتار خویش اعتراف کرده اند که جزو گروههای یاد شده _روشنفکران، حکومتیان، بانوان و پان ایرانیست ها_ نیستند.
میگویند که بزرگی و تعدد دشمنان، نشان از بزرگی و اهمیت ما دارد. جناب خوشخو پیش از آنکه سری در میان سرها بیابد، چنین فرض میکند که با گروه قدرتمندی در افتاده است و هفته پسین با یاری گرفتن از نوشته سردبیر این را ثابت میکند. البته جای بسی خوشحالی است اگر مردم ایران نسبت به به بازی گرفتن هویت خویش حساسیت به خرج دهند. نمونه نیک این حساسیت مثبت را در ماجرای خلیج فارس و همچنین فیلم 300 دیدیم. ولی قرار دادن این گروه در کنار ارگان های حکومتی مثل وزارت ارشاد و نیروی انتظامی و همچنین نام نیاوردن از برخی دیگر گروهها، بی انصافی بزرگی بود که جناب خوشخو انجام دادند. وارون بر ایشان، اینجانب باورمندم که اتفاقا بهترین راه برای رسیدن به شهرت همین شوخی و سر به سر گذاشتن با ناسیونالیست های دوستدار هویت و فرهنگ ایران است و بس. چراکه هم موضوع و سوژه برای جنجال درست کردن به اندازه کافی موجود است و هم هیچ خطری (تاکید میکنم هیچ خطری) شما را تهدید نمیکند. پس جا دارد جناب خوشخوی همینک مشهور!!! را به لقب «پدر مکتب شهرت یک شبه» و روزنامه شرق را به لقب «پایگاهی برای شهرت یکشبه» مفتخر کنیم.
|
ادبیات عوامانه ایشان در جمله «پادشاهان مقتدري كه دهن همسايگانشان... ببخشيد منظورم اين است كه مدام در پي توسعه قلمروي امپراتوري ايران بودند» به اوج خویش میرسد.
برای این دوست خوبم و همچنین دیگر جوانان ایرانزمین باید بگویم که خیر! چنین نیست. کوروش بزرگ بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی از روز نخست پادشاهی خویش در سال 559 تا 530 پیش از میلاد که در راه میهن خویش شهید شد، هرگز رویای جهانگیری نداشت و همواره جهان او را به سوی خود میکشید. کوروش پسر کمبوجیه شاه پارسیان و پسر ماندانا دختر آستیاگ شاه ماد بود. آستیاگ پسر نداشت و سن بالای او و همچنین سیاستهای نادرستش بزرگان ماد همچون هارپاگ را نگران آینده کشور کرده بود. چراکه پس از او، بی گمان پادشاهی ماد وارد یک شکاف درونی شده و با توجه به همسایگی با دولتهای خطرناکی چون لیدیا و بابل، کشور از هر جهت در خطر بود. بدین ترتیب بزرگان مادی در کنار بزرگان قبایل همه کشور به سوی کوروش متمایل شدند. با اینحال این کوروش نبود که به جنگ پدربزرگش رفت. بلکه جنگ را آستیاگ آغاز کرده و شکست خورد. جانشینی کوروش آنقدر بی سر و صدا بود که تا مدتها جهانیان نمیدانستند که مادها رفته و هخامنشیان آمده اند. جنگ دیگر کوروش با لیدیا نیز تدافعی بود. رود هالیس در آسیای خرد _ترکیه امروزی_ مرز میان ماد و لیدیا بود. مرزی طبیعی و انسانی. چراکه در شرق این رود کاپادوکیه ای های آریایی میزیستند و در غرب آن نژادهای ناآریایی. کروسوس شاه لیدیا به تصریح هرودوت _تاریخ نویس دوران هخامنشی_ پس از مشورت با کاهن معبد دلفی و خواستن پیشگویی او پا را از مرز فراتر گذاشته و به قلمرو ایران تجاوز کرد و در اثر جنگی بزرگ شکست یافت و قلمرو کوروش بدین ترتیب به همسایگی یونان رسید. واپسین کشور گشایی کوروش یعنی بابل البته در اثر جنگی تدافعی نبود. ولی دو جنبه دیگر داشت. یکی اینکه یهودیان دربند بابل و خود کلدانی های بابلی که آوازه کوروش و رفتار انسانی اش را شنیده بودند، رسما از کوروش دعوت کردند تا آنان را از شر نبونید ستمگر نجات دهد. دوم اینکه بابل از چند جهت در محاصره ایران بود و به شدت از نقشه جغرافیایی نوین آسیا ناخرسند. پس خود را آماده یک اتحاد با کشورهای دیگر برای ضربه زدن به ایران میکرد و کوروش پس از پی بردن به این توطئه، به جنگی پیشگیرانه پرداخت.

|
اگر کوروش جهانگیری از جنس اسکندر، چنگیز مغول، تیمور و ... بود پس از همسایه شدن با هر کشوری بلادرنگ به آن کشور اعلان جنگ میداد و هرگز به قلمرو خود خرسند نمیشد. ولی کوروش هرگز چنین نکرد. پس از فتح ماد، فقط به مستحکم کردن مرزهای شمالی پرداخت تا اینکه جنگ لیدیا آغاز شد و پس از رسیدن به مرز یونان پا را از آسیا فراتر نگذاشت. پس از دستیابی به بابل که مساوی با همسایگی با مصر بود، نیز باز نگاهی به بیرون از قاره نکرد. به طوریکه هرودوت این را سیاست کلی هخامنشیان دانست. کوروش در مرزهای شرقی نیز به مستحکم کردن مرزها و یکجا نشین کردن قبایل بربر بسنده کرد. برایشان شهر ساخت، به مردمان غارتگر کشاورزی را آموخت و در جایی که چاره ای نبود، برای دفاع از مام میهن یا به ساختن دیوار پرداخت و یا جنگید و جان خویش را در همین راه نهاد.
شاید بگوییم که خب کوروش چنین بود، ولی جانشینان او چه؟ پس از کوروش در ظاهر میبینیم که کمبوجیه بر خلاف استراتژی پدر به آفریقا یورش برده و مصر و دیگر تمدن های آفریقایی را تسخیر میکند. باز بر اساس آنچه از تاریخ بر می آید، "پسامتیک" فرعون مصر بلادرنگ پس از روی کار آمدن به اتحاد با یونانیها و برخی دشمنان دیگر هخامنشیان پرداخته و با ورود به آسیا به جنگ میپردازد و کمبوجیه با شکست دادن او در پی تعقیبش به فتح ممفیس پایتخت دست میزند. باقی کارهای کمبوجیه نیز بیشتر حالت کشف سرزمین های ناشناخته داشت تا جهانگیری. کمبوجیه نیروهای خود را به اهدافی نامعلوم در آفریقا فرستاد تا شاید تمدن های دور از جهان متمدن را یافته و آنها را به هم مرتبط کند.
داریوش بزرگ نیز بیش از آنکه جهانگیر باشد، جهاندار بود. او قلمرو کوروش و کمبوجیه که برابر با 80 درصد جهان متمدن بود را به ارث برده و از آن به خوبی نگهداری کرد و اجازه نداد تا پادشاهان دروغین، جهان و حتا کشور ایران را تکه تکه کنند. اگر داریوش چنین نمیکرد، همه دستاوردهای کوروش 8 سال پس از درگذشت او نابود میشد ولی داریوش 190 سال به عمر آن افزود. و از نظر کیفی نیز آنرا به بالاترین درجه از تمدن بشری در همه درازای تاریخ رساند. به طوریکه همان ویل دورانت بدبین و شکاک و منفی نگر که جناب خوشخو شادمان از خواندن کتاب اوست، میگوید : «دولت شاهنشاهی پارس، در زمان داریوش، از دید سازمان سیاسی، به سر حد کمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم، در زمان ترایانوس است که میتواند همپایه شاهنشاهی پارس به شمار آید»
در ادامه مقاله جناب خوشخو میخوانیم : «روايت است كه داريوش گوش و دماغ مخالفانش را ميبريد، پوستشان را ميكند و دم دروازه شهر مغلوب پهن ميكرد». اینجاست که میگویم دوست ما از چند ماه پیش یعنی همزمان با فیلم 300 به ایران باستان رو کرده است. چراکه ایشان هنوز فرصت نکرده اند نگاهی به کتیبه بزرگ بیستون بیاندازند. بزرگترین کتیبه پارسی باستان، که بزرگترین سند تاریخی دوران هخامنشی و سرشناس ترین سنگ نوشته همه تاریخ ایران است. اگر نگاهی گذرا به آن می انداخت، کار داریوش با دشمنانش را "روایت" نمی پنداشت!!! دوست گرامی من، اینها روایت نیست، سنگ نوشته خود داریوش است. این کاری است که داریوش با دشمنان ایران و توطئه گران بر ضد کشور و مردم میکرد. شما میتوانی داریوش را یک سادیست تصور کنی!!! ولی هرچه بیشتر از آگاهی های خویش بیافزایی، خواهی فهمید که در آندوران این کارها کاملا رواج داشت و البته بزرگمنشی داریوش در اینجا بود که این مجازاتها را بر ضد دشمنان کشور و شاهان دروغین و سرداران خائن روا میداشت و نه بر ضد مردم.
|
جناب خوشخو به تاریخ نوشته های خام و نپخته خویش اکتفا نکرده و بلآخره دست روی همان بخشی میگذارند که باید. ایشان میفرمایند : «به احتمال زياد كورش و ديگر پادشاهان هخامنشي و اشكاني و ساساني مردان بزرگي بودند. مقتدر و قابل احترام. اما ياد و خاطره آنان كوچكترين احساس غروري در من ايجاد نميكند. رابطه ما با آنها قطع شده است. هنگام قدم زدن در تختجمشيد انگار دزدانه به خانه مجلل همسايه آمدهايم. همه چيز رعبآور و ناآشناست. به جاي غرور، هراس وجود آدمي را ميگيرد. ما فرزندان فرهنگ ديگري هستيم.» اینجا هیچ خرده ای نمیتوان از ایشان گرفت. هرکس سلیقه ای دارد و من چطور میتوانم احساس هراس و رعب آور بودن و ناآشنا بودن تخت جمشید را از ایشان بگیرم و احساس دیگری جانشینش کنم؟ ولی آنجا که ضمیر "ما" را به جای "من" مینهد، "ما" حق داریم به او اعتراض کنیم. او حق دارد بگوید که : «ياد و خاطره آنان كوچكترين احساس غروري در من ايجاد نميكند» چون اینجا دارد از کیسه خود حاتم بخشی میکند. ولی جایی که او میگوید : «رابطه ما با آنها قطع شده است. ما فرزندان فرهنگ ديگري هستيم» یعنی دارد سلیقه "خود" را به زور به "ما" تحمیل میکند. و او بی گمان چنین حقی ندارد. او باید بگوید که منظورش از "ما" چیست؟ او خود و دوستان و یاران و گروهش را میگوید؟ یا منظورش ملت ایران است؟ آنگاه خود او با این پارادوکس مواجه میشود که پس این همه حساسیت برای چیست؟ پس چرا فیلم 300 زمین لرزه ای برای ایرانگرایی ایجاد کرد؟ چرا ماجرای سد سیوند اینقدر جنجالی شد؟ پس چرا به اعتراف خود او، با جماعت پان ایرانیست _ناسیونالیست_ نمیتوان در افتاد؟ پس این همه نامه و ایمیل و تلفن به ایشان و روزنامه از سوی چه کسی است؟ نکند خود هخامنشیان زنده شده اند؟!!!
ایشان از یک دروغ و جعل تاریخی و یک اشتباه بزرگ نتیجه ای ژرف میگیرد. مینویسد : «تاريخ فقط در يكي از آن گوشههاي پر از غمزه و ناز خود به ما گفته است كه وقتي اسكندر مقدوني ملعون به ايران تاخت و تختجمشيد را ويران كرد، پدران و نياكان ما تا سالهاي سال اسم فرزندانشان را اسكندر ميگذاشتند و حتي در افسانهها او را با حضرت خضر يكي ميدانستند. از همين حكايت ميتوانيد به ميزان عشق و علاقه مردم آن عهد به پادشاهان باستاني ايران پي ببريد!» ایشان از طرفی میگوید "وقتی" اسکندر مقدونی به ایران تاخت ... و از طرف دیگر میگوید او را با حضرت خضر یکی میدانستند!!! البته طبیعی است که وقتی فقط چند ماه از مطالعه کسی در تاریخ پژوهی بگذرد، نداند که اسکندر در 330 پیش از میلاد به ایران تاخت و تخت جمشید را ویران کرد و وجود حضرت خضر در افسانه های ایرانی مربوط است به دوران مسلمانی ایرانیان که مربوط به پس از سال 650 میلادی است. یعنی ایشان دو گزارش تاریخی که 1000 سال میانشان فاصله است را همزمان انگاشته و آنرا پیاپی میداند!!!
برای ایشان و سایر دوستانم باید بگویم که خیر! چنین نیست. اسکندر مقدونی شخصیتی منفور برای ایرانیان بود و به جهت اقدامات ویرانگرانه خود نامش در دفترهای پهلوی که پس از او نوشته شده، به بدی رفته و همه جا او را "گجسته" یا همان "ملعون" نامیده اند. هرگز دیده نشده است که کسی در ایران پس از هخامنشیان نام فرزند خویش را "اسکندر" بگذارد. بلکه همیشه و همه جا مردمان نام فرزندان خویش را از کتابهای باستانی و اوستا و داستانهای استوره ای برمیگزیدند. اسکندر پس از اسلام به دلیل آشنایی ایرانیان با فرهنگ و مکاتب گوناگون دارای شخصیتی دیگر میشود. و با تغییرات فرهنگی فراوان جامعه است که نام او پذیرفته میگردد. هرچند که در کل تحلیل جناب خوشخو نادرست است. قهرمان آن کسی است که پیروز است. مردم ایران به همان دلیلی که نام فرزند خویش را "تیمور" و "چنگیز" میگذاشتند و میگذارند، "اسکندر" را هم میگذارند. آیا جناب "خوشخو" که از گذاردن نام اسکندر نتیجه میگیرد که مردم از شر هخامنشیان آسوده گشتند!! همین استنتاج را درباره "تیمور" و "چنگیز" نیز به کار میبرد؟
|
شاید ایشان در مقاله پسین خود بنگارند که اگر مردم ایران دوستدار کوروش و دیگر هخامنشیان بودند، نام آنان را میگذاشتند. درحالیکه نه تنها پس از اسلام، که حتا پیش از اسلام نیز اثری از گذاشتن نام اینها نیست. بنابر باور پژوهشگران ویرانگری های اسکندر و جانشینانش در طول 150 سال باعث شد تا یاد و خاطره هخامنشیان تا اندازه زیادی فراموش شود، ولی مردم ایران شاهان نیک سیرت هخامنشی را به شکل استوره های داستانی به یاد سپردند. کیخسرو به جای کوروش و کیکاووس به جای کمبوجیه. اگر بدانیم که خوانش نامهای کوروش و کمبوجیه که خاندانشان در انشان پادشاهی میکرد، ایلامی است و نه ایرانی، آنگاه پی میبریم که فراموشی نامها در کار نیست. در کتیبه ها خوانش دیگری وجود دارد و نزد مردم ایران خوانشی دیگر.
جملات عصبی ایشان را پی میگیریم «اين غرور گنگ و ترسناك را نميخواهيم. نقشههاي ايران باستان را جمع كنيد كه همانقدر ارزش دارد كه نقشه امپراتوري پهناور مغول براي مردم فقير مغولستان امروز. مردميكه اگر دو سه تا كشتيگيرشان موي دماغ خادم و حيدري نميشدند، هيچ تصوري از وجود چنين كشوري در دنياي امروز نداشتيم.» باز ایشان به جای بخشیدن از کیسه خود، از کیسه ملت ایران خرج میکند. دوست من خودت را جمع نبند. ملت ایران میخواهد. خیلی زیاد هم میخواهد. طوری سخن میگویی که انگار یک جریان با زور دارد نقشه های ایران باستان و بزرگی آنرا در جامعه مطرح میکند!!! درحالیکه به اعتراف خودت، وبلاگهای جوانان ایرانزمین را شور ایران پرستی گرفته است. پس آنچه از آن خودت هست را ببخش و به گلیم خویش بسنده کن. تو حق داری ایران را با مغولستان فقیر مقایسه کنی!!! ولی نه تنها مردم ایران چنین نمیکنند، بلکه جهان بشری، دانشنامه ها و آکادمی ها و کتابهای بزرگ نیز چنین نکرده و نمیکنند. کشورگشایی بی نتیجه و بی حاصل چنگیز کجا و تمدن جهانی هخامنشی کجا؟ چقدر انسان میتواند نادان باشد که چنین مقایسه نابجایی انجام دهد؟!! مغول ها آمدند به ایران و ایرانی شدند. دین ایران _اسلام شیعه_ و زبان فارسی و فرهنگ ایران را پذیرفته و حتا در ترویج آن همت گذاردند. فقر معنوی مغولها، چه آنزمان و چه اینزمان را چطور میتوان در کنار ثروت بی مانند ایرانیان قرار داد؟ البته "جهالت" کار خود را کرده و میکند. پیشنهاد میشود تا جناب خوشخو و دیگر جوانان این مرز و بوم که ممکن است دچار این اشتباه شده و جهانگیری ایرانیان و مغولها را در کنار هم قرار دهند، این واژگان را در دایره العارف های انگلیسی که دخلی به تعصب و ایران پرستی ایرانیان ندارد جستجو کنند : "Persian art and architecture " ، "Persian empire"، "Persian civilization "، "Persian music"، "Persian prophets "، "Persian Religions " و ...
توجه کنید که از دوران یونان باستان، تا دوران معاصر نویسندگان غربی در بیشتر موارد به جای "ایران" لغت "پرشیا" و به جای "ایرانی"، لغت "پرشین" را به کار برده اند و در این موارد واژه جایگزین در زبان ما، نه فارس یا فارسی، بلکه ایران و ایرانی است.
همه موارد بالا بستگی مستقیم به دوران تاریخی ایران باستان دارد و نتیجه همان بزرگی ها و شکوه دودمان های پادشاهی باستانی ایران است. چیزی که درباره مغولها، تاتارها، مقدونی ها و ... صدق نمیکند. و جهانگشایی های آنان، هیچ سودمندی برای خودشان نداشت و سبب هیچ افتخاری برای کشورشان نیست.
یکبار دیگر میگویم به هیچوجه قصد این را ندارم که جناب خوشخو را وادار به دوست داشتن تمدن و هویت ایرانی کنم، از همراهان و یاران نیز میخواهم که چنین نکنند. هرچه سخن هست، از اینجاست که جناب خوشخو حرف خود را در دهان "ما" که تعبیری از ملت امروز ایران و نسل جوان است، نگذارند. به قول قدیمی ها، «کافر همه را به کیش خود پندارد» و البته همچنانکه دیدیم، خود جناب خوشخو معترفند که جوانان را شور ایران پرستی فرا گرفته و در یک کلام به ساز مخالف بودن خویش اعتراف کرده اند.
کدام ملت اینقدر به گذشته خویش متصل است که ملت ایران است؟ آیا جوان یونانی چیزی از زبان و فرهنگ و روح حاکم بر ایلیاد و اودیسه میفهمد؟ اینقدر که دیگر اروپاییها به تمدن آتن باستان عشق میروزند و بر رویش کار کرده اند، یونانیها نکردند. آیا یک مصری کوچکترین حس و حالی از خواندن کتیبه های فراوان مصر باستان پیدا میکند؟ مردمان ترکیه چه همانندی با مردمان 2000 سال پیش همین سرزمین دارند؟ یک نمونه نام ببرید کافی است. ولی درباره ایران چنین نیست. کتیبه های هخامنشی و یا کتیبه های ساسانی را به جوان ایرانی بدهید، بی گمان خیلی آسان با آن ارتباط برقرار خواهد کرد. به همین دلیل هم هست که با خوانده شدن این کتیبه ها، ناگهان بی شماری از مردم نام فرزندان خویش را به نام آن شاهان نامزد کردند. درحالیکه چنین رویدادی در مصر و ترکیه و بابل و آشور و ... نیفتاد. یک فرهنگ پویا نباید در طول چند هزاره ساکن و راکد باشد. اگر چنین باشد، سبب شرمساری است. ولی مهم حفظ شدن رشته فرهنگی ایرانیان است. از دوران پیش از تاریخ تا دوران تاریخی ماد و هخامنشی و سپس با همه تلاش بیگانگان، این رشته پاره نمیشود و خود را به دوران اشکانی و ساسانی میرساند و اگرچه پس از اسلام شاهد تغییر شکل بسیاری از موارد هستیم ولی شاهنامه فردوسی پلی است میان ایرانی دوران باستان و ایرانی پس از اسلام. و با گسترش ایرانشناسی در سده 19 و 20 موجی بزرگ به راه افتاده است که گروهی از سر ترس از آن میگریزند و گروهی نیز جاهلانه دست و پا میزنند.
یکبار دیگر میگویم، از کیسه خلیفه نبخشید. افتخارات گذشته از آن یک ملت است و نه یک نفر چون شما یا من.
بهرام روشن ضمیر
14 تیر 86
ايران ستيزي و ريشخند ِ ارزشهاي ِ فرهنگ ِ ايراني
به دستاويز ِ مخالفت با نژادْگرايي و ايران پرستي
(نوشته ای از دکتر جلیل دوستخواه)
رفتار ِ پاره اي از ما ايرانيان، در برخورد با تاريخ و فرهنگ ملّي مان چنان شگفتي انگيز و باورنكردني است كه تنها سخن ِ شيواي ِ شيخ ِ اجلّ سعدي را فراياد مي آورد؛ آن جا كه براي ِ بيان ِ حال، از تعبير ِ "دشمن به دشمن آن نپسندد ..." مددمي جويد.
*
با دريغ فراوان، آگاهي يافتيم كه روزنامه ي شرق، چاپ ِ تهران (رسانه اي كه ايرانيان از آن چشم ِ ياري و غم گساري دارند) در دو شماره ي ٨٩٢ و ٨٩٨ (پنجشنبه ٧ و پنجشنبه ١٤ تير ١٣٨٦) خود، دو گفتار از آقاي آرش خوشخو را با عنوان هاي ِ سايههاي سنگين نياکان فراموششده ما و بوي گندم مال تو؛ هر چي که دارم مال تو به چاپ رسانيده كه مايه ي تاسّف هر ايراني است. نشاني هاي راه يابي و پيوند به متن ِ اين دو گفتار، به ترتيب چُنين است:
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-07/326.htm#8118
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-14/326.htm#9557
نويسنده در اين گفتارها با رويكرد به گفتار و نوشتار ِ آن گروه از هم ميهنان كه در رسانه هاي چاپي يا الكترونيك به پيروي از نيك انديشي، نيك گفتاري و نيك كرداري و در يك سخن، خويشكاري ي بايسته ي هر ايراني، به ميهن خود مهرمي ورزند و يادمانهاي تاريخي، فرهنگي، هنري و ادبي و از همه برتر و والاتر، منش و كنش انساني ي نياكان خود را ارجْ مي گزارند و پاسْ مي دارند و چراغ ِ روشنگر و رهنمون ِ زندگي ي امروز خويش و فرداي فرزندان خود مي شمارند، به خيال خود كوشيده است تا تصويري واقعي تر، از گذشته هاي دور عرضه دارد و اين انگاشت را بر كرسي بنشاند كه از آن مُرده ريگ ِ باستاني، چيزي كه گشاينده ي گرِه هاي زندگي ي امروز و فرداي ما باشد، فرادست نمي آيد!
او با ريشخندي آميخته با چالش و ستيز و در حدّ ِ دشمني ي آشكار، به گذشته ي كهن ِ ايرانيان مي تازد و پرده ي سياهي بر همه ي درخششها و ارزشها مي كشد و به گونه اي ناروشمند و حتّا مبتذل، قياس به نفس مي كند و "همه را به كيش ِ خود مي پندارد" و از بريدگي ي ايرانيان از فرهنگ نياكانشان سخن مي گويد و در بياني آشفته و پر از ناهمسازي مي نويسد:
"... به احتمال زياد كورش و ديگر پادشاهان هخامنشي و اشكاني و ساساني مردان بزرگي بودند، مقتدر و قابل احترام؛ امّا ياد و خاطره آنان كوچكترين احساس غروري در من ايجاد نميكند. رابطۀ ما با آنها قطع شده است. هنگام قدم زدن در تختجمشيد انگار دزدانه به خانه مجلل همسايه آمدهايم. همه چيز رعبآور و ناآشناست. به جاي غرور، هراس وجود آدمي را ميگيرد. ما فرزندان فرهنگ ديگري هستيم."
· نويسنده، براي آن كه اين آشفته كاري و مهمل گويي ي خود را توجيه كند و پوسته اي امروزين بر آن بكشد، پاره اي تعبيرهاي غلط انداز ِ رايج شده در اين روزگار را چاشني ي گفتار ِ نااستوار خويش مي كند و در زهرپاشي به دوستداران فرهنگ ايراني، بر آنان برچسب "نژادپرست"، "قوم گرا"، "شووينيست" و "پان ايرانيست" مي زند
نويسنده، براي آن كه اين آشفته كاري و مهمل گويي ي خود را توجيه كند و پوسته اي امروزين بر آن بكشد، پاره اي تعبيرهاي غلط انداز ِ رايج شده در اين روزگار را چاشني ي گفتار ِ نااستوار خويش مي كند و در زهرپاشي به دوستداران فرهنگ ايراني، بر آنان برچسب "نژادپرست"، "قوم گرا"، "شووينيست" و "پان ايرانيست" مي زند كه هيچ يك از آنها در مورد ِ بيشترين شمار از ايرانيان نيك انديش، نيك گفتار، نيك كردار و ايران دوست و در همان حال آدمي خوي و بشردوست، راست نمي آيد.
ما ايرانيان، امروز و در اين جهان پرآشوب و ستيز و دروغ و دغل و سرشار از جنگ و جنون و آتش و خون، بيش از هر زمان ّ ديگري، نياز به همزباني و همدلي در راستاي ارج گزاري به مرده ريگ گرانبار كهن خويش و پاسداري از آن براي پيوستن ِ زندگي ي كنوني مان به سرچشمه ها و پشتوانه ها هستيم. درست است كه زندگي و فرهنگ امروز ما با پدرانمان اينْ همان نيست؛ امّا به وارونه ي پنداشت و انگاشت اين آقا، قارچ نيستيم كه ناگهان از زمين سربركشيده باشيم و به كم ترين بادي فرو افتيم.
ما يادگارهاي فرهنگي ي نياكانمان را مطلق و ورجاوند و تابو و دست نزدني و پرستيدني نمي دانيم و در گستره ي پژوهش و شناخت، به هنگام برخورد با هر اثري و هر انديشه و گفتار و كرداري، نقدي امروزين و فرهيخته را شرط نخست مي شماريم. ما به وارونه ي شمار كمي كه دم از "بزرگْ بازگشت" مي زنند و آرمانْ شهر خود را در روزگار باستان مي جويند، به سويه هاي انساني و پسنديدني ي فرهنگ گذشته ارج مي گذاريم و برآنيم كه چنان سويه هايي را به امروز بياوريم و تا آن جا كه شدني باشد، اكنوني و روزْآمد كنيم. در همان حال، دمي هم از نقد ِ جنبه هاي ناسزاوار در كارنامه ي پيشينيان خود غفلت نمي ورزيم و هرگز به انگيزه ي پيوستگي ي قومي و اشتراك در خاك و خون، پا بر سر ِ حق نمي گذاريم و سياه را سفيد و تباهكاري را نيكوكاري نمي انگاريم. امّا ستيزه با ايران و بخشهاي انساني و فرهيخته ي زندگي ي گذشتگان و اكنونيان اين سرزمين را نيز از سوي هر كس كه باشد، برنمي تابيم و با شيوه هاي انساني به مقابله با آن مي پردازيم.
دشمني را با هيچ ترفندي و در هيچ جامه اي نمي توان پنهان نگاه داشت و همه را براي هميشه فريفت! هنگامي كه با نمونه هايي از اين دست كه يادكردم، برمي خوريم و "دشمن" را با نقاب ِ "دوست" در برابر ِ خود مي بينيم، اندوهگينانه اين بيتهاي مشهور را زمزمه مي كنيم:
"هركس به طريقي دل ما مي شكند/ بيگانه جدا، دوست جدا مي شكند/ بيگانه چو بشكند، حَرَج نيست بر او/ از دوست بپرسيد: چرامي شكند؟!"
پاسخ آقاي خوشخو به روزنامك
سلام.از آشنايي تان خوشبختم.مطلب خوبي نوشته بوديد.اما 2 اشكال داشت. كمي بي ادبانه بود. ودوم آن كه در برخي قسمت ها از جمله علل حمله كورش به كشورهاي همسايه سست و فاقد استدلال و كاملا بر اساس احساسات و ميل به قهرمان پردازي شكل گرفته بود.روايت شما از حمله كوروش به ليديا بابل ومصر كمي كمدي جلوه مي كند كه چون كلا قصد طنز نويسي نداريد موجب تعجب خواننده مي شود.كيست كه بتواند تمدن كهن ايراني را انكار كند كه هنوز هم پرقدرت وريشه دار است.اما تمايلات شما وراي ناسيوناليسم قرار دارد.اميدوارم روزي متوجه تعصب افراطي خود بشويد. خوشحال مي شوم از نزديك با شما آشنا شوم و چند ساعتي بحث كنيم. منابع تاريخي مان را با هم مطابقت دهيم تا مشخص شود چه كسي عوامانه صحبت مي كند وچه كسي علمي.نيازي به خط ونشان كشيدن نيست.جدل مي كنيم مثل 2 آدم متمدن و مودب.زنده باشيد
به آرش خوشخو
1. به گواهي تاريخ معاصر ايران، ناسيوناليسم ايراني، برخلاف ساير جريان هاي موجود در سد ساله ي اخير، نيرويي است، سكولار، دمكرات و متكي بر فرهنگ ايران و اهل گفت و گو.
پس خواهشمندم به مانند آنچه در روزنامه شرق نوشته ايد به گونه اي رفتار نكنيد كه گويا با مشتي متعصبِ متحجر روبرو هستيد.
2. شما بهرام روشن ضمير را بي ادب و متعصب مي ناميد! جالب است!
به خاطر دارم كه در دانشكده ارتباطات، استادان ما همواره بر سه نكته ي اساسي در كار روزنامه نگاري تاكيد مي كردند و آن سه هم «دقت»، «انصاف» و «بي طرفي» بود.
خواهش مي كنم به نوشته ي خودت دوباره نگاهي بي انداز و ببين تا چه اندازه از اين سه اصل مهم روزنامه نگاري بهره برده اي.
بدبختانه شاهديم سكان هدايت مطبوعات ايران به جاي روزنامه نگاران دانش آموخته از دانشكده هاي ارتباطات و آشنا با اصول كار حرفه اي، به دست باندهاي رانت خوار وابسته به احزاب كارگزاران و مشاركتي افتاده است كه براي حفظ وضع موجود، حتا شرافت كار حرفه اي و قلم خود را به راحتي به اين و آن مي فروشند. پس انتظاري براي رعايت اخلاق حرفه اي از آنها نمي رود.
3. شايد بگوئيد نوشته ي من عوامانه و چندان جدي نبوده، از اين بابت خرده اي كه به شما وارد است اين است كه آيا بهتر نبود نوشته ات را در مجلات زردي چون 40 چراغ كه جاي چنين مطالبي است، درج مي كردي؟
4. سفسطه نكنيد و پيش از آنكه بخواهيد رودرو با كسي بحث و مناظره كنيد، نخست بهتر است، پاسخ هاي رسيده را در روزنامه درج نمائيد و سپس سخن از گفت و گو بكنيد. در ضمن آقاي خوشخو دو آدم متمدن جدل نمي كنند، گفت و گو مي كنند!
5. خوانندگان روزنامك مي توانند، ديدگاه هاي خود را درباره ي نوشته ي آقاي خوشخو براي درج در روزنامك بفرستند و روزنامك نيز از درج پاسخ هاي آقاي خوشخو استقبال مي كند.
مسعود لقمان



